یه دوستی پیدا شد که تو گرافیک قابل هستش . اگه باور نمی کنین برین پستشو بیبینین :
http://fresco.blogfa.com/post-4.aspx
آقای محمد فروزنده لطف کردن متن پست زمستان خشک بنده رو در قالب یه طرح تو وبلاگشون گذاشتن . ممنونم از ایشون . لطفا سر بزنین و نظر بدین .
خراب شدیم .
ذره ذره ما را می تراشند و ما هنوز هم باز پیر تر می شویم .
آه که بزرگ غنیمتی است بی خیالی . وای بر ننگی که جنگجویان نابحق با نام غنیمت به خود می آویزند .
از ما می دزدند . علایقمان را عادت می کنند و آرزوهایمان را فسانه . جای ما نفس می کشند و جای ما می خورند و خونمان را می نوشند . سیمرغ خیالمان را با کرکسی بی قید در بند خفت همنشین می سازند . نوای ساز عودمان را دود عود جانمان می کنند . افکارمان را با فاضلاب غسل می دهند . می گویند به طناب دور گردنت خوش بین باش . دستهایمان را در لبه پرتگاه می بندند تا نتوانیم چشم بندهایمان را بگشاییم و سپس بر پشتمان ترکه می زنند .
خدایا ، من را بمیران و از خاک تنم جوانه ای برویان . باران رحمتت را بر آن ارزانی دار تا درختی سترگ شود ، باشد كه ذره هاي رنجور خاك شده پيكرم ، در سايه اش دمي بياسايند .
زندگی تابوتی است
همچو گهواره تن سرد تو را می خواند
زندگی کرباسی است
که تن خسته تو ، در بر آن زندانی است
این حقیقت ، کفنش نامیدند
و سرانجام در آن خوابیدند
تو نخواهی فهمید
از پسش روزنه ای خواهی دید
عشق بازی می کند آن
تن سپرده به زمین
خاک گور است و همین .
می نگارم به تن پاک ورق می کشم خط سیاه
می دهم حکم به کشتار سکوت می سپارم عصمت پاک ورق را به خدا
می کنم عفت پوچ سپیدی رسوا
می نویسم ز من و تنهایی مردمانی همه چشم گوش هایی همه کر
قلب هایی همه سنگ
برگ پاییزیِ دلداده به باد دهد امّید مرا !
که کند رقص در آغوش خزان دور ز شاخ تن سپرده به تن باد وزان
بی کس او ملعبه باد شده مست و مغرور رود از سر بام می پرد از سر جو
باد آرام نشست برگ ، عشوه کنان بر سر راهی افتاد چشم بر راه بماند
منتظر ، گوش شد و در طلب زوزه باد
رهگذاری آرام پای بر برگ گذاشت
خورد شد پیکر برگ همه ی بود و نبودش بشکست
در پی برگ دگر عشوه گری پیش گرفت باد خزان
آری آن برگ منم استواری تا کی ؟!
من شعر نوشتم .
من از چند سال پیش شعر می نویسم .
یه آقایی هم چند وقت پیش گفته : که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت .
احتمال داره که من خجالت بکشم که یه شعر بگم که توش این باشه : چرا ما اصلا باغچه نداریم .
اون سیبی که تو می دزدی اصولا سیب نیست ، همه چیزته : مثل یه عالمه دوست داشتن ، یه دنیا عشق ، خیلی سخاوت ، آخر شجاعت ، یه کم جوانمردی ، کلی غرور و ... ، تقدیمش می کنی . ولی واسه اون همون سیبه ، یه گاز می زنه میندازه زمین .
می دونم که چرا زندگیت میریزه به هم و اونم عین خیالش نیست . گوش کن .
متهم نداریم .
اون فقط یه سیب رو انداخت زمین ، همین ، و به همین سادگی هم نمی دونه که اون همه چیزته نه سیب . ولی الان یه سیب داری که نداری .
یه پیشنهاد : خم شو ، زانو بزن ، سر و دستتو بیار پایین ، خیلی پایین ، سیب رو وردار ، ولی پاکش نکن ، حالا پاشو .
همه عشق و غرور و سخاوت و ... تو ، زخمی و گاز زده شده است . ولی عوضش یه سیب داری که بوی اونو میده ، به کسی نده اونو .
ولی میتونی باز یه سیب دیگه بدزدی ، بهتره بدونی به کی باید بدی .
البته ندونی هم زیاد فرقی نداره ، چون در حوزه اختیار و تصمیم گیری شما نیست ، به صورت کاملا منطقی !
سلام
امروز بعد از مدتها ناراحت شدم . چراغ خواب نارنجی رنگی که از زمان کودکی شبها با اون می خوابیدم سوخت ، ولی فقط دلم گرفت . از این ناراحت شدم که اون (چراغ خواب ) هم مثل بقیه دارایی های کودکی من از بین رفت . من چراغ خواب نارنجی داشتم ، پدر بزرگ داشتم ، غرور داشتم ، آرامش داشتم ، به آسونی به چیزهای کوچک می خندیدم و به سختی برای چیزهای بزرگ گریه می کردم ، بد اخلاق هم نبودم ، شبها زود و راحت می خوابیدم .
اونا رفتن ، اینا چی میشن ؟!
عجب منطق بدی داره بزرگ شدن .
شکر خدا .
فکر نکنید زیاد . خیلی سادست . حتما شما هم :
اینا همشون منطقین . فقط اصولشون منطقی نیست .
منطق زندگی ما چیه ؟ دست کیه ؟ چه جوریه ؟
شاید شما ندونین ولی من می دونم . می خواهید شما هم بدونین ؟
پس انقدر به من نخندین . نگین غر نزن .
نشنوین - گوش کنین - ولی نه با گوشاتون .
نبینین - نگاه کنین - ولی نه با چشماتون .
ولی هر کاری هم بکنین یه روز میمیرین - حتی اگه سیگارو ترک کنین .